سحر نزدیک است
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 3:04
گفتمش ،دل که شکستی خبر از حالش داری؟گفت ،در عهد گذشته گذر ی هم داریگفتمش، رفتی مرهم بغض ترک خورده چه شد ؟گفت ،در سینه خود شوق جری هم داریگفتمش، آینه از غربت منتیره شدهگفت، در چشم خودتجلوه زری هم داریگفتمش، غصه چو طوفانهمه جا میپیچدگفت دریا دلیساحلی آرام داریگفتم، از قصه تنهاییخود خسته شدمگفت ،در خل...
خودم
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 3:04
مرا اینگونه باور کنگهی خاموشگهی پر جوشگهی گمگشته در افکارمیان خاطرات دیروزمرا اینگونه باور کنرها در ابر بی وزنیولی پیدادر حال و در امروزگهی در خویش میتابمگهی با باد میرقصمگهی در موج میخوابمگهی با خویش میجنگممرا اینگونه باور کننه آغازم نه پایانمفقط خود را نمییابمهلن عزیزی + نوشته شده در سه شنبه...
هیرکانی
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 3:04
آتش گرفت دل مامیسوزد هیرکانیباران اشک این مردمکنار او فرو میریزدهر برگ سوختهفریادِ هزار غمِپنهان استهر دود سر به گرداندرد هزار ریشه که میلرزدباد از تن درختاننالههای آخرین برمیچیندخاموش میشود جنگلجهان بی او چه میارزدمیان خاکستر هنوزآهی نفس میکشددل گرچه شعله ور شدعشق بی او چه میکشداز چه میسوز...
خواجه مرد
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 18:00
ناگهان بانگی برآمدخواجه خفت،با همان بانگدر خوابعالم را بخوردهی ببردُ هی بدزدُتا که لبها باز شدخواجه گفت،قسمت نبودای بلایمان برسرتقسمت ما را خواجه خوردخواجه دینش راباد بردنکبت و ظلم و ستمنیکی بمردوای باز خواجه خفتقهقه، ذلت ،فریب ،یاور بشدتیرگی، ذهن کثیف،حاصل بشد((ناگهان بانگی بر آمدخواجه مرد))توشه ی ...
مام وطن
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 14:14
های هایبر ایرانم بر خاکشآهسته قدم بردارمبادا بلند سخن گوییدلش دلتنگتنش زخمی ایسترازها در دل داردجانهادر بغل دارداه حکایتهای ناگفتهفراوان دارداین دردآشناروایتها در دل داردابن چشمانزهر آشناای ترکخورده ای غمگینای دردتبر جان ماچقدر صبوریماممچه در دل داریکه اینگونه می باریاینگونه می غریهلن عزیزی + نوشته ...
بعد از تو
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 15:27
بعد از تودلم تنگ میشودستاره در اوجبیرنگ میشودخورشید می تابدولی خاموشماه درونشچنگ میشودبعد از تودلم تنگ میشودتمام دنیاپر ازشرنگ میشودهلن عزیزی + نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 21:55 توسط هلن عزیزی | Adblock test (Why?)
لعنت
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 20:59
لعنت به خط خطیهای دفترمرنگهای بی رنگ قلمملعنت به سکوت وطنمفکر خیال آرزوگلهای پرپرملعنت به زمین زمانبگویم؟ می گویممیترسم همیشه در خطرملعنت به حوا ادمسیب گندمبرزخ و دوزخممحرم و نامحرمملعنت به سکوت خستهامسیستان را آب بردآه آه برادرمبلوچستان را سیل خوردآه همسرمعید است؟لعنت به سکوتمن از همه بدترمهلن عزیز...
فرزندان ایران بانو
-
تاریخ: 1402/12/20 ساعت: 21:11
خدایا جوانان ایران بانو را فرصت عاشقی بده.خدایا اینقدر غصه و زحمت کار بر دوششان نگذار.خدابا فرزندان ایران بانو نجیب و فهیمن فرصت محبت کردن بدهخدایا دل ایران بانو پر از خون استاز بس گریه کرده سیل خانه اش را بردهخدایا فرصت استراحت آرامش خواب بی دغدعه به فرزندانخوب گوش کن فرزندان ایران بدهدیگر آخر فصل ...
مادر
-
تاریخ: 1402/11/16 ساعت: 19:16
وبرای تمام روزهایکه ندیدمتبرای تمام آغوشیکه سرد شدبرای تمام اشکهایکه نریختمبرای تمام هفت سالیکه ندیدمتنمیدانمچرا؟؟کهنه نمی شویکمرنگ نمی شویدور نمی شویهر روز نزدیکترهر روز آشکارترهر روز سبزترهفت سال استندارمتانگار هفت دقیقه ......روحت شاد مادرم
دیر شد
-
تاریخ: 1402/11/16 ساعت: 19:16
هفت صبح بیدار میشدم تمام کوچه ها را با فکر تو می پیچیدم تند تند چه غلطی میخواستم بکنم کجا باید میرفتم که عجله داشتم.به تو میرسیدم با کیسه کوچکی از توتِ درختان سر راه ذوق میکردی وقتی مرا میدیدی ودوباره تند تند بعد انجام کارها رو به سوی خانه کاش بیشتر می ماندم اخر این دنیای بی صاحب چه داشت که هر دو عج...
بیداری پس از مرگ
-
تاریخ: 1402/8/24 ساعت: 1:15
روح بیدار میشودبا عطر کافورشاید دوبارهزاده شدهامدر کویری وسیعاما سنگیچنگ به بالا میزنماز گوشه کنارراه میجویمسبز میشومدوباره و دوبارهروی سنگچیزی ننویسیدشاید دوباره آمدمخود مینویسمهلن عزیزی + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:2 توسط هلن عزیزی | Adblock test (Why?)
شاید
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 21:48
بیا باران شوتگرگ شوببار برتمام غمهامن نهبارانی میپوشمنه چتربر میدارماصلاتمام چترهارا میشکنمبارانی ها رامیسوزانمشاید چشمهاشسته شدشاید حقیقتپیدا شدشایدشایدبیدار شدیمهلن عزیزی + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 18:47 توسط هلن عزیزی | Adblock test (Why?)
خانه
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 22:17
خانهای خواهم ساختدر دل دشتی سبزآشنا نیست مرااما،در جانم نشست راه میروم در مسیری روشنآشنا نیست مرااما در جانم نشست چشم هایم بازدستهایم داغگرمایی مطلوب.در دستی آشناهمسفری دارم تمام عیارفکر میکنمکجا آمدهایم ما چه در سر داریم خیره بر جاده ی سبز گامها استواررها کرده ایل و تبارآشنا نیست مسیراما:در جانم نش...
با تو
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:35
با تو حال منخوب میشودغصه در دلغروب میشوددر تاریک روشن کوچهبا چشمان تونور مکتوب میشودبا تو حال دلخوب میشودبخند،که از خندهاتدنیا مطلوب میشوداز کجا آمدهایاهل کدام طایفهایهوای شهربا تومرطوب میشودقدم میزنیعطر میافشانیاز بوی خوشتدنیامرغوب میشودهلن عزیزی + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 9:16 توسط...
روبی
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 19:03
آیا میتوان تو را از یاد برددرانبوه مههای پرتوانآیا میتوان تو را ندیدزیباییاتآسمان آبی و سفیدرا کم رنگ می کندعطر قهوه،هنوز مرا یاد تو می اندازدآیا با این همه همراهمیتوان تو را ندیدهمه جاصدا، صدای توستآیا میتوان تو را فراموش کرد؟باران،به پاکی و شفافیت خود،مرا یاد تو میآورد؛مگر می شودتو را از یاد بردهل...
-
تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 17:45
دنیا همین استگاهی ساکتگاهی خروشانگاهی بی زبانگاهی بی نگاهگاهی پر اشوبسکوتش در گلودلمه بستهچقدر سخت استدر این دنیا یگاهی ساکتگاهی پر ز غوغابی تفاوت بودنندیدن نشنیدناما:من اینم آزاد رهاهلن عزیزی + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 17:37 توسط هلن عزیزی | Adblock test (Why?)
پرواز
-
تاریخ: 1401/6/24 ساعت: 21:25
مرا به خاطر بسپاروقتی پرواز کنمباد خواهد وزیدابر سیاه خواهد شدبه سوی مشرق میرومو در نور گممرا به خاطر بسپاروقتی پرواز کنمشکوفه خواهد رویدگلبرگ هایش در تلاطم باد خواهدرقصیدمن،آرام آرامبدون تاریکیبدون نگاهبدون کلام میروممیروم و میرومرها و آزادمرا به خاطر بسپارهلن عزیزی + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهر...
مه
-
تاریخ: 1401/5/11 ساعت: 16:24
ترا می خوانمدر جنکلِمه گرفتهباور میکنمطلوعِ مهربانی رالحظه لحظهنفس می کشم عاشقی راگاهی بی هواگاهی برهوالحظه ی دوست داشتن راغنیمت می شمارمهوای با تو بودن رامی بلعمهلن عزیزی + نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 10:17 توسط هلن عزیزی | Adblock test (Why?)
مرگ
-
تاریخ: 1401/3/1 ساعت: 16:59
روز مرگِ یاران استمردم را راهی کنیدبی قرارند دلجویی کنیدسالها را بر مزار هاخالکوبی کنیدخاک را زیر و رو اشک را جاری کنیدآرام آرام پیکران را باز بینی کنیدمی روند باور کنید،روز مرگ دنیاستهیسسسس ساکتبلوایستبر افکار ناهنجارمویه و زاری کنیدهلن عزیزی + نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 7:18 توسط هلن ...
روبی من
-
تاریخ: 1401/3/1 ساعت: 16:59
عزیزم چقدر خوب شد که آمدییادم نمیاد از کی به فکرت بودمداستان دیر شروع شد اما پایانی ندارد .تو یهو پایت را گذاشتی دقیقا همونجایی که باید میگذاشتی. وقتی آمدی که ،دنیا شادی لازم داشت. تو و همه ی توهای مثل تو.درست وقتی که آدمها همه خسته هستن .جوون دل سر بزنگاه رسیدی.قدمت پر از شادی بدون تیرگی و درد وپ...