گفتمش ،دل که شکستی خبر از حالش داری؟
گفت ،در عهد گذشته گذر ی هم داری
گفتمش، رفتی مرهم بغض ترک خورده چه شد ؟
گفت ،در سینه خود شوق جری هم داری
گفتمش، آینه از غربت من
تیره شده
گفت، در چشم خودت
جلوه زری هم داری
گفتمش، غصه چو طوفان
همه جا میپیچد
گفت دریا دلی
ساحلی آرام داری
گفتم، از قصه تنهایی
خود خسته شدم
گفت ،در خلوت دل
همسفری هم داری
گفتم، رفتنش
خانه ی بیجانِ
دلم ویران کرد.
گفت، در ویرانی دل
آبادگری هم داری
گفتمش،ای شعر
از دست زمان
طاقت من طاق شده
گفت،در صبر
چراغ سحری هم داریم
هلن عزیزی
ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12