یادداشتهای هلن عزیزی

خرید بک لینک
گفتمش ،دل که شکستی خبر از حالش داری؟گفت ،در عهد گذشته گذر ی هم داریگفتمش، رفتی مرهم بغض ترک خورده چه شد ؟گفت ،در سینه خود شوق جری هم داریگفتمش، آینه از غربت منتیره شدهگفت، در چشم خودتجلوه زری هم داریگفتمش، غصه چو طوفانهمه جا می‌پیچدگفت دریا دلیساحلی آرام داریگفتم، از قصه تنهاییخود خسته شدمگفت ،در خلوت دلهمسفری هم داریگفتم، رفتنشخانه ی بی‌جانِدلم ویران کرد.گفت، در ویرانی دلآبادگری هم داریگفتمش،ای شعراز دست زمانطاقت من طاق شدهگفت،در صبرچراغ سحری هم داریمهلن عزیزی + نوشته شده در شنبه یادداشتهای هلن عزیزی...ادامه مطلب

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 3:04

مرا اینگونه باور کنگهی خاموشگهی پر جوشگهی گمگشته در افکارمیان خاطرات دیروزمرا اینگونه باور کنرها در ابر بی‌ وزنیولی پیدادر حال و در امروزگهی در خویش می‌تابمگهی با باد می‌رقصمگهی در موج می‌خوابمگهی با خویش می‌جنگممرا اینگونه باور کننه آغازم نه پایانمفقط خود را نمی‌یابمهلن عزیزی + نوشته شده در سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ ساعت 13:23 توسط هلن عزیزی  |  یادداشتهای هلن عزیزی...ادامه مطلب

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 3:04

آتش گرفت دل مامی‌سوزد هیرکانیباران اشک این مردمکنار او فرو می‌ریزدهر برگ سوختهفریادِ هزار غمِپنهان استهر دود سر به گرداندرد هزار ریشه که می‌لرزدباد از تن درختانناله‌های آخرین برمی‌چیندخاموش می‌شود جنگلجهان بی او چه می‌ارزدمیان خاکستر هنوزآهی نفس می‌کشددل گرچه شعله ور شدعشق بی او چه می‌کشداز چه میسوزد دلتنازنینم نسوز هیرکانیتو بال روشنی‌تو روح مهربانیبه باد تکیه مکندلت به خاک پیوستبرگت یک دنیاباغ ایرانیآتش گرفته دل مااز سوز جان هیرکانینوز باد نوزبر تن خسته هیرکانیدر دل این خاک کهننیست فریاد رس یادداشتهای هلن عزیزی...ادامه مطلب

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 3:04

ناگهان بانگی برآمدخواجه خفت،با همان بانگدر خوابعالم را بخوردهی ببردُ هی بدزدُتا که لبها باز شدخواجه گفت،قسمت نبودای بلایمان برسرتقسمت ما را خواجه خوردخواجه دینش راباد بردنکبت و ظلم و ستمنیکی بمردوای باز خواجه خفتقهقه، ذلت ،فریب ،یاور بشدتیرگی، ذهن کثیف،حاصل بشد((ناگهان بانگی بر آمدخواجه مرد))توشه ی راهت چه شددر وجودت اسرافنیکی کارت چه شدآه خواجهزورگوها و ستمگر غافلندعاقبت همراهتکه شد(( خواجه مشتی خاک هم با خود نبرد))هلن عزیزی + نوشته شده در جمعه یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 12:41 توسط هلن عزیزی  |  یادداشتهای هلن عزیزی...ادامه مطلب

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 18:00

های هایبر ایرانم بر خاکشآهسته قدم بردارمبادا بلند سخن گوییدلش دلتنگتنش زخمی ایسترازها در دل داردجانهادر بغل دارداه حکایتهای ناگفتهفراوان دارداین دردآشناروایتها در دل داردابن چشمانزهر آشناای ترکخورده ای غمگینای دردتبر جان ماچقدر صبوریماممچه در دل داریکه اینگونه می باریاینگونه می غریهلن عزیزی + نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:9 توسط هلن عزیزی  |  یادداشتهای هلن عزیزی...ادامه مطلب

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:14

صفحه بندی